![]() |
![]() |
|
|
این مطلب را در سن ۱۰ سالگی نوشتم و امروز قصد دارم که آن را در وبلاگم بگذارم. بسیار خوشحال می شوم که نظرات شما خوانندگان عزیز را درباره ی این نوشته بدانم.
بهترين روزها براي من روزهاي باراني است. روزهاي باراني هوا ابري است و من كمي دلم ميگيرد. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه چهاردهم مهر 1387ساعت 15:15 توسط آرش قدیریان |
|
|
تو خونه ای یک پسر حرف می زنه با پدر
عکس پدر تو قابه اما خودش تو خوابه تو خوابی که درازه نگو که خوابی نازه باباش تو جبهه خوابید پدر شد اونجا شهید وقتی تن اون بابا آورده شد از اونجا با گریه گفت اون پسر بابام اومد از سفر صلی علی محمد بابا جونم خوش آمد |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387ساعت 15:8 توسط آرش قدیریان |
|
|
در کوچه باغ های روستایی در شمال کشور به خانه ای حقیر اما زیبا برخوردم. چه زیبا زینت داده شده بود. با گل هایی قرمز که گویی پنجره های چوبی قهوه ای را در آغوش گرفته اند. دیوار کاهگلی که بیشتر در شهر های گرم به چشم می خورد با آمدن بهار سردی خاصی به کوچه بخشیده بود. خانه ی تیره ی کاهگلی با آرایشی زیبا در کنار کلبه ای دیگر به رنگ روشن مانند عروس و دامادی بود که در دامان طبیعت قرار گرفته اند. درختان سر به فلک کشیده در دور دست٬ در جلوی کوه های آبی رنگ این طور می نمودند که در بهشتی رها شده باشیم و ندانیم به کدامین سو از زیبایی های آن بنگریم. و البته به هر سو که بنگریم از زیبایی های دیگر سو محروم خواهیم ماند. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت 23:31 توسط آرش قدیریان |
|
|
هوا داشت رو به تاریکی می رفت . صدای هوهوی باد همراه با سوز سردش می خواست روح و جسمم را آزار دهد اما خوردن چای داغ مانع از این امر می شد . چندی گذشت و آسمان تماما تاریک شد . آتشی روشن کردم و به دشت خشک و بی آب و علف کویر که زیر نور مهتاب چون سینی نقره نمایان بود ٬ خیره شدم . سینی نقره ای که روی آن نقش و نگار هایی از بته خارها و ترک های خاک بیابان نگاشته بودند . درخت گز در روشنایی آتش جلوه ای پیدا کرد که گویی آتشی بزرگ تر با نور ملایم تری در دل کویر روشن شده است . ماه شب چهارده می خواست کم کم غروب کند و ما تنها چراغ آسمان کویر را هم از دست بدهیم . با نگاهم ماه را تا پشت کوه های آن طرف دشت بدرقه کردم . جیرجیرک ها هم با صدای خود آهنگی غم انگیز برای بدرقه ی ماه می زدند . سر بر گرداندم تا سویی دیگر از سپهر ستبر را بنگرم . اما چشمانم دنباله ی ستاره ی دنباله داری را گرفت . فهمیدم که چراغ های دیگری هم می توان در آسمان یافت. چراغ های ثابت و متحرکی که آسمان کویر را چون پارچه ی پولک دوزی شده ای می نماید . در سویی از آسمان انبوه، ستارگانی به چشم می آمدند که انگار آن ناحیه از آسمان پوشیده شده بود از برف و در سویی دیگر ستارگانی پراکنده از هم پارچه سیاه فلک را تزیین کرده بودند. شهاب ها هم که چند دقیقه یک بار به میان آسمان می آمدند و خودنمایی می کردند، زود می سوختند. گویی همه چیزهای زیبا مثل شهاب ها همیشه زودگذرند. هوا به تدریج رو به روشنایی می رفت و کم کم نور ملایمی در مشرق و پشت کوههای طرف دیگر دشت پدیدار می شد. می خواستم چای بریزم و بنوشم که ناگهان چشمم به جمال خورشید فروزان روشن شد که از پشت کوههای مشرق دشت، سلام کنان بیرون می آمد. به یاد عروس آسمان شب و پولک های نقره ای آسمان و بسیاری از زیبایی های شب آن افتادم. به روشنایی خورشید نگریستم و حسرت زیبایی های آسمان شب را خوردم. چنین می پنداشتم که مقصر، آن گوی آتشین است که شکوه شب های کویری را از دست داده ام. با این حال امیدوارم تا بتوانم زیبایی های آسمان کویر را در شبی دیگر بنگرم.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت 12:17 توسط آرش قدیریان |
|
|
من آرش هستم. ۱۴ ساله. امسال وارد کلاس سوم راهنمایی می شوم. قبلا در دوره دبستان کار وبلاگی کرده بودم که بعد ادامه نیافت. آمده ام که دوباره سری به دنیای مجازی اینترنت بزنم. قصد دارم مطالبی نظیر شعر و متن ادبی مسایل روز و خاطرات شخصی در وبلاگ خودم بنویسم. امیدوارم که مطالب من استمرار یابد و مورد توجه شما عزیزان نیز واقع شود.
این هم یک شعر تقدیم به خوانندگان عزیز این وبلاگ: توی یه روز خوش هوا یه باغ خوب و باصفا شاهد یک پروانه بود که مثل اون هیچ جا نبود پروانه هی پر می کشید به هر طرف سر می کشید روی یه دونه گل نشست بالشو خیلی فوری بست زنبوره وقتی اونو دید خیلی سریع از جا پرید اسم اونو شنیده بود ولی اونو ندیده بود سئوالی رو پرسید از او: پروانه جون آهای عمو بال های تو خیلی قشنگ خال خالیه مثل پلنگ چه ناز شدی به این زودی تو که فقط کرمی بودی گفتش که روی یک درخت پیله رو پیچیدم چه سخت تموم روز دور خودم چه سختیایی کشیدم حالا شدم یه شاپرک میون باغ گل ها، تک
امیدوارم خوشتان آمده باشد. حتما نظر بدهید. تا به روز شدنی دیگر. خداحافظ.
|
|
+ نوشته شده در
جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت 14:14 توسط آرش قدیریان |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
| نوشته های پیشین |
|
مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 |
|
RSS
|